مطلب زیر بخش هایی از روایت عینی محمد علی جمال زاده نویسنده شهیر ایرانی از سفر خود است که در کتاب سرگذشت و کار جمال زاده چاپ شده است.
«محبت نیوز»-محمدعلی جمال زاده در ۱۲۷۰ شمسی در اصفهان به دنیا آمد . پدرش سیدجمال واعظ از خاندان صدر بود که اصالتی لبنانی داشتند و سالها قبل در زمان صفویه از جبل عامل لبنان به اصفهان کوچ کرده بودند.
جمال زاده در ۱۶ سالگی و با بالا گرفتن کشمکش های سیاسی بنا به توصیه ی پدرش به بیروت لبنان رفت و در دبیرستان آنتورا که زیرنظر کشیشان لازاریست اداره میشد به تحصیل پرداخت .
جمالزاده که از او به منزله پدر داستاننویسی معاصر ایران یاد میشود از ۱۹۳۰-۱۹۱۵ میلادی در برلین به سر می برد.او که در ۱۹۱۵ میلادی به ایران بازگشته بود پس از اقامتی ۱۶ماهه، دوباره راهی آلمان شد و در راه بازگشت با کاروان آوارگان ارمنی برخورد کرد.
نوشته زیر بخشهایی از روایت محمدعلی جمالزاده از سفر خود است که در کتاب «سرگذشت و کار جمالزاده» به چاپ رسیده است؛ وی همچنین مشاهدات خود را با عنوان «مشاهدات شخصی من در جنگ جهانی اول» در خرداد ۱۳۵۰ شمسی در ژنو، به رشته تحریر درآورده است.
“بعد از ظهری بود به جایی رسیدیم که ژاندارم ها به یک کاروان از این مرده های متحرک در حدود چهار صد نفری قدری مهلت استراحت داده بودند. مرد و زن هر چه کهنه و کاغذ پاره پیدا کرده بودند با نخ و قاطمه [ریسمان کلفت] و طناب به جای کفش به پا های خود بسته بودند، بطوریکه هر پایی مانند یک طفل قنداقی به نظر می آمد.
مرد و زن مشغول کاوش خاک و شن صحرا بودند تا مگر ریشه خار و علفی به دست آورده سد جوع [رفع گرسنگی] نمایند. زنی به من نزدیک شد و دو دختر هیجده نوزده ساله خود را نشان داد که موی سر آن ها را برای اینکه جلب نظر مردان هوسباز را نکند تراشیده بودند و به زبان فرانسه گفت: این ها دخترهای منند و دارند از گرسنگی تلف می شوند، بیا محض خاطر خدا این دو دانه الماس را از من بخر و چیزی به ما بده که بخوریم و از گرسنگی نمیریم.
خجالت کشیدم و چون آذوقه خود ما هم سخت ته کشیده بود آنچه توانستم دادم و گفتم الماس هایتان مال خودتان. مرد مسنی نزدیک شد و با فرانسه بسیار عالی گفت: من در دانشگاه استانبول معلم ریاضیات بودم و حالا پسر ده ساله ام این جا زیر چشمم از گرسنگی می میرد. ترا به خدا بگو این جنگ [جنگ جهانی اول] کی به آخر می رسد؟
جوابی نداشتم به او بدهم ولی در دل می دانستم که با این مردم گرگ صفت که اسم خود را اولاد آدم و اشرف مخلوقات گذاشته اند، هرگز جنگ پایان نخواهد یافت. لقمه نانی به او دادم. دو قسمت کرد یک قسمت را در بغلش پنهان کرد و قسمت دیگر را با ولع شدیدی شروع به خوردن نهاد. گفت: تعجب می کنی که این نان را خودم می خورم و به بچه ام نمیدهم ولی خوب می دانم که بچه ام مردنی است و همین یکی دو ساعت دیگر و بلکه زودتر خواهد مرد و در این صورت فایده ای ندارد که این نان را به او بدهم و بهتر است برایم خودم نگاه بدارم.
همان روز وقتی به نزدیکی آبادی مختصری رسیدیم همانجا پیاده شدیم. آذوقه ما تقریبن تمام شده بود و هر کجا ممکن بود باز هر چه به دست می آوردیم می خریدیم. آن شب جایی منزل کرده بودیم که باز گروهی از ارامنه را مثل گوسفند در صحرا ول کرده بودند. ما نیز توانستیم از عرب های ساکن آبادی گوسفندی بخریم. همانجا سر بریدند و آتش روشن کردیم که کباب حاضر کنیم.
همینکه شکمبه گوسفند را خالی کردند مایعی نیم سفت و سبز رنگ که بخاری از آن بلند می شد، بر زمین ریخت. بلافاصله جمعی از ارمنی ها از زن و مرد خود را به روی آن انداخته با ولع عجیبی به خوردن آن مشغول شدند.
توهین به مقدسات اسلامی در پاکستان همواره با واکنش های شدید همراه بوده است
به گزارش«محبت نیوز» رسانه های پاکستان روز چهارشنبه به نقل از منابع قضایی گزارش دادند: یک دادگاه ضدتروریسم در ایالت پنجاب، دو مسیحی و یک مسلمان را به جرم ‘توهین به مقدسات’ محکوم به مرگ کرده است.
این دادگاه همچنین یکی از این دو مسیحی را به پرداخت ۵ میلیون روپیه(۵۰ هزار دلار) نیز محکوم کرده است. این سه نفر یک سال پیش به اتهام توهین به مقدسات بازداشت شده بودند. جزئیات بیشتری درباره اتهام این افراد منتشر نشده است. حکم صادره، حکم نهایی و قطعی نیست و امکان تجدید نظر وجود دارد.
در سال ۲۰۰۹ نیز یک زن مسیحی پاکستانی به نام ‘آسیه نورین’ معروف به ‘آسیه بی بی’ به اتهام توهین به مقدسات اسلامی بازداشت شد و در سال ۲۰۱۰ محکوم به اعدام شد. اما این حکم جنجال برانگیز به دلیل اعتراض های گسترده داخلی و جهانی، تا به امروز اجرا نشده است.
توهین به مقدسات اسلامی در پاکستان همواره با واکنش های شدید همراه بوده و بسیاری از گروه های مذهبی پاکستان، خواستار اشد مجازات برای کسانی هستند مرتکب توهین به مقدسات شوند.
مقامات و رسانههای داخلی ترکیه میگویند عاملین حملههای مرگبار سهشنبه در فرودگاه استانبول که در جریان آن ۴۳ نفر کشته و ۲۳۹ نفر زخمی شدهاند، از اهالی کشورهای اتحاد جماهیر شوروی سابق بودند.
به گفته این مقامها، یکی از آنها از منطقه قفقاز شمالی در روسیه، دومی اهل ازبکستان و سومین نفر از جمهوری قرقیزستان بوده است.
یکی از مقامات ترکیه که نامش فاش نشده است هویت و ملیت عاملین حمله را برای خبرگزاری رویترز فاش کرد و در عین حال خبرگزاری دوغان و سایر رسانههای ترکیه نیز این موضوع را اعلام کردهاند.
بعضی از منابع خبری یکی از عاملین انفجارها را عثمان وادینوف معرفی کردهاند. طبق گزارشها او در سال ۲۰۱۵ از رقه، پایگاه اصلی گروه دولت اسلامی (داعش) در سوریه، وارد ترکیه شده بود.
یکی از تصاویری که از طریق رسانههای ترکیه منتشر شده است این سه مرد را نشان میدهد که لحظاتی قبل از انفجارها با هم ایستاده بودند. آنها در این تصاویر کتهای تیرهای به تن داشته و با خود ساکهای کوچک مسافرتی حمل میکردند. دو نفر از آنها کلاه به سر داشتند و یکی از آنها لبخند میزد.
دولت ترکیه هنوز رسما در مورد هویت عاملین حمله به فردوگاه آتاتورک و ملیت آنها بیانیهای منتشر نکرده است.
پیشتر پلیس ترکیه با یورش به نقاط مختلف، ۱۳ مظنون به ارتباط با داعش و دست داشتن در این حملات را در استانبول و ۹ نفر دیگر را در ازمیر بازداشت کرد.
شامگاه سهشنبه ۲۸ ژوئن، سه مرد مسلح حاضران در سالن خروجی فرودگاه آتاتورک - فرودگاه اصلی استانبول - را به گلوله بستند و سپس به سوی سالن ورودی، در طبقه پایین فرودگاه رفتند و در حالی که ماموران پلیس به سوی آنان تیراندازی میکردند، قبل از ورود به این سالن، در یک اقدام انتحاری، مواد منفجره همراه خود را منفجر کردند.
هیچ جامعهای، مگر در لحظاتی نادر، مطلقاً با خویش همزمان نیست؛ مدام جلوتر از تصور خویش، از توانایی و حتی امکانات خود، پرتاب میشود؛ و بیوقفه از خویش، از تصویری که از خود دارد، عقب میماند. همآیندی مجموعهای از تصورات زودرس و تصویرهای دیریاب، و روی هم افتادن انبوهی از خیالهای خام و خاطرات منقضیشده، از خود پیشافتادنها و از خویش جاماندنها؛ آگاهی جمعی درست به تاریکخانهای میماند که عکسهای آن یکجا زیادی نورخوردهاند، و زیادی روشن (overexposed) شدهاند، و جایی دیگر کمتر نور دیدهاند و تیره (underexposed) اند. دوندهای را تصور کنید که یک آن، از استاندارد خویش فراتر میرود، و درست همان لحظه در پسِ رکورد خود میدود؛ استاندارد و رکورد، یا به عبارت دیگر، تخیل و خاطره، جامعهشناسی در معنای مترادف آن غالباً با این ضربههای متنافر، با جهشها و سکتههای آگاهی جمعی کاری ندارد. (و اگر، برای مثال، در سطحی محدود ایده «همزمانی عناصر ناهمزمان» ارنست بلوخ را به رسمیت میشناسد، با استثنائی برشمردن فاشیسم، آن را تجربهای منحصربهفرد و مختص به حیات اجتماعی آلمان دهه ۳۰ میانگارد.)
کپی رایت تصویرAPImage captionآخرین باری که جامعه ایران کم و بیش به نظر با تصویر خودش یکی بود، به روزهای پرآشوب ۸۸ بازمیگردد. کم نیستند کسانی که هنوز به شکلی ماخولیایی در آن دوران نفس میکشند
ورای مرزهای این جامعهشناسی متعارف، جامعه اما همواره حدی زمانپریشی تاریخی را تجربه میکند؛ زمانپریشیای که تکینتر و پیچیدهتر از آن است که با هیچ فرمول از پیش موجودی، از جمله و به ویژه با وزنه «توسعه ناموزون و مرکب» سنجیده شود؛ زمانپریشیای که مبدأ آن قطعاً نه بیرون از جامعه (در اینجا دیگری غربی) که در درون خود آن است، و در نسبت جامعه با خودش سنجیده میشود. نه فقط به تعیبر بلوخ، «همه مردم در یک اکنون مشابه زندگی نمیکنند»، بلکه کلیت جامعه نیز با خود اختلاف فاز دارد.
بیشک اگر این اختلاف ساعت میان جامعه با خویش از آستانه معینی بگذرد، این لایههای تب و هاله هذیان اند که خودآگاهی جمعی را دربرمیگیرند؛ وضعیتی که همزاد پرگویی و نوعی تورم نشانهشناختی در نسبت با واقعیت است: گفتارها، تحلیل و تفسیرها نه فقط ناتوان از پرکردن شکاف میان واقعیت و تصاویر ارائهشده از آن اند، که خود این فاصله را تشدید میکنند و بر آن میافزایند؛ این همان تبی است که جامعه ایران در پایان قرن چهاردم در آن میسوزد.
کپی رایت تصویرKHAMENEI.IRImage captionدر غیاب افقهای روشن رهایی، جامعه به جای شرطبندی بر توان خویش، حالا دست به دامن نیروی اسرارآمیز و متعالی مرگ شده و در کار سرمایهگذاری روانی بر مرگ آیت الله خامنهای و خیالپردازی حول و حوش آن است.لحظه ۸۸
آخرین باری که جامعه ایران کم و بیش به نظر با تصویر خودش یکی بود، به روزهای پرآشوب ۸۸ بازمیگردد. کم نیستند کسانی که هنوز به شکلی ماخولیایی در آن دوران نفس میکشند. به یاد بیاورید چگونه در آن روزها خاطرات سرکوبشده یک ملت در تخیل جمعی او راه یافتند و خود را بازیایی میکردند؛ در آن بزنگاه تاریخی، نه فقط فرصت ساختن آیندهای بهتر که درعین حال امکان نجات گذشته (یعنی بازگشت در تاریخ و اصلاح اشتباهات و انحرافات گذشته) پیش روی جامعه گشوده شد.
۸۸ بیشک فرصتی نادر برای جهتیابی تاریخی جامعه در تاریخ، در توالی رخدادهایی رهاییبخش از انقلاب مشروطه، بهمن ۵۷ تا امروز بود؛ امکانی که در پرتو آن گذشته و حال حاضر و آینده، دیگر نه قطعات شکسته یک منشور و پازلی درهم، که یک تحول و توالی منطقی را نشان میداد. درست به همین خاطر، همزمان با اوج جنبش ۸۸، دهه شصت، دستکم همچون یک پرسش یا ابهام تاریخی (با کلیدواژههایی مثل نخست وزیر امام، دوران طلایی امام و...) مطرح شد.
دهه شصت دوران سرکوب، خشونت و انباشت اولیه اقتدار در جمهوری اسلامی است؛ دورانی که تا اطلاع ثانوی در گلوی حافظه جمعی ایران گیر کرده است؛ به میانجی آشوب ۸۸، به شکلی واپسنگرانه، امکان بازخوانی دوباره این دوران و در واقع گشودن سیکلهای بسته سرکوب و خشونت در آن، البته با افقی محدود، فراهم شد.
مقایسه کنید آن دوران را با وضعیت حاضر که حرکت تاریخ دیگر نه منوط به اراده جمعی که مستلزم تدبیر اقلیتی از حاکمان یا از آن بدتر، مشروط به وقوع حادثه/معجزهای در فراسوی توان و تخمین بشری، همانا مرگ رهبر نظام جمهوری اسلامی، است. در غیاب افقهای روشن رهایی، جامعه به جای شرطبندی بر توان خویش، حالا دست به دامن نیروی اسرارآمیز و متعالی مرگ شده، و غرق در سرمایهگذاری روانی بر مرگ آیت الله خامنهای و خیالپردازی حول و حوش آن در حال تحلیل رفتن است.
وقتی تاریخ جهتمندی خود را از دست میدهد، گذشته سیمایی سرد و آینده چهرهای مرموز به خود خواهد گرفت. در مقابل، هرگاه یک جامعه بتواند با بازیابی گذشته و جهتیابی آینده، آهنگ، ریتم و تمپوی مناسب خود را پیدا کند، توگویی که غول تاریخ بیدار شده باشد، امکان گسست از تکرارهای خشونتآمیز و کشف دوباره زمان همچون مسیری بازگشتناپذیر و قطعی از حرکت به سمت آیندهای روشن و گشوده به همگان (به ارادهای جمعی) فراهم میآید. چنین اوقاتی در حیات جامعه نادر اند. ۸۸ در حیات جمعی ایران معاصر همچون بهمن ۵۷ معرف چنین لحظه نادری است؛ لحظهای که البته چندان دیر نپایید.
کپی رایت تصویرAPImage captionآنچه مقرر بود ۸۸ را دوباره به صحنه بیاورد، به مناسکی برای نمادین کردن فقدان آن بدل شد.بنا بر این پایان دیریافته، آنچه از دریچه تنگ صندوق رأی فوران کرده بود، همچنان که غولی به چراغ جادویش، به خود صندوق بازگشت و در آن آرام گرفت.به مثابه ۸۸: پس از آن بودگی
جنبش اعتراضی پس از انتخابات، اگرچه آغازی انفجاری و فورانی متعین و مشخص در هفته آخر خرداد ۸۸ داشت، با پایانی باز به انتها رسید.
دهه هشتاد در شرایطی پایان یافت که بحثهای طولانی و کشدار در مورد حیات جنبش سبز جای خالی تحرک خیابانی این جنبش میلیونی را پر کرده بود؛ اگرچه به لحاظ عینی کمتر اثری از این جنبش میلیونی به چشم میخورد، برای بخش بزرگی از عاملین و فعالان جبنش گسست از خاطره خیابان و پذیرش واقعیت به لحاظ ذهنی دشوار بود.
این انحلال تدریجی و این پایان باز، دیر یا زود، مستلزم برپایی کنش یا ضربهای ثانویه یا انجام کنشی متعین بود که بر آن در سطحی جمعی و آئینی صحه بگذارد و آن را دوباره آشکار سازد؛ انتخابات ۹۲ در نسبت با ۸۸، تعین این ضربه ثانویه بود؛ یک کنش دیرهنگام که مفهوم فرویدی «پس از آن بودگی» (nachträglichkeit) میتواند به ما در فهم آن کمک کند.
«پس از آن بودگی» از یک سو، نشانگر کنشی به تأخیرافتاده یا پس از موعد است، و از سوی دیگر، بر بازتخصیص عطف به ماسبق معنای رخدادی در گذشته دلالت دارد. واقعهای در گذشته به واسطه نوعی فعالسازی دوباره پدیدار میشود. ۹۲ در قبال ۸۸ معرف چنین ضربه/کنشی بود؛ «آخرین» ضربه ۸۸؛ یک کنش به تأخیرافتاده که درعین حال به گذشته خویش معنای تازهای میدهد. نظر به معنای دوگانه «پس از آن بودگی»، نسبت مستقیمی وجود دارد میان میزان تأخیر و غلظت بازنویسی؛ اگر خرداد ۹۲ بازنویسی کمرنگی از ۸۸ به نظر میرسد، دلیل آن را قبل از هر چیز باید در تعللها، درنگها، تعلیقها و حتی انسدادهای (ناشی از عوامل ساختاری و ذهنی) جست که در فاصلهی دو اتفاق جنبش سبز را به تحلیل برده بودند.
ضربه ثانویه در اینجا آن قدر به تأخیر افتاده بود که آشکارسازی دوباره ۸۸ در عمل به مراسم سوگواری و آئین خاکسپاری آن بدل شود. آنچه مقرر بود ۸۸ را دوباره به صحنه بیاورد، به مناسکی برای نمادین کردن فقدان آن بدل شد. فعالسازی دوباره ۸۸ بله اما برای پایان بخشیدن به آن؛ چاپ یا بازنویسی دوباره آن اما با جوهری مطلقاً رنگ و رو رفته؛ مراسم احضار روح جنبش ۸۸ و درعین حال مجلس ختم آن؛ نه فقط زهر که در عین حال پادزهر؛ جلوهای از ۸۸ اما تاریکترین آن؛ آغازی دوباره و همزمان چنگ انداختن بر یک پایان قطعی. بنا بر این پایان دیریافته، آنچه از دریچه تنگ صندوق رأی فوران کرده بود، همچنان که غولی به چراغ جادویش، به خود صندوق بازگشت و در آن آرام گرفت.
کپی رایت تصویرایرناImage captionرأی به روحانی، تصدیق جنبش سبز بود به قرائت خاتمی؛ تصدیق همان تک رأیی که او در انتخابات مجلس در دماوند به صندوق انداخت.۸۸ به مثابه شکست
همچنان که از تحول مفهوم «پس از آن بودگی» پس از فروید برمیآید، کنش متأخر و در حقیقت شوک ثانویه (در ۹۲) کنش متقدم و در حقیقت شوک اولیه (در ۸۸) را آشکار، یا به بیان دیگر، با غلظتی متفاوت بازنویسی میکند؛ درست به همان معنایی که آخرین پرده نمایش، کلیت آن و از جمله وقایع پیشین را متعین میسازد. وانگهی، این بازنویسی یکسر ارادی، دلبخواهی و حادث نیست، و معنای جدید از پیش در کنش متقدم، حاضر است.
به عبارت دیگر، اگرچه ۹۲ بازنویسیای کمرنگ و بیرمق از ۸۸ بود، اما جوهر این چاپ رنگ و رو رفته همان جوهر اولیه بود. حضور پیشینی ۹۲ در ۸۸ را نباید انکار کرد. ۹۲ از پیش، همچون حد یا بنبستی درونی در ۸۸ حضور داشت. و البته نه بدین معنا که تقدیر آن باشد. انتخاب روحانی را نه میتوان امتداد ضروری، پیامد قطعی، و غایت تقدیری اعتراضات ۸۸ لحاظ کرد و نه به سادگی نفی یا انکار آن. آنچه در سال ۹۲ اتفاق افتاد، تعین تأخیریافته جنبشی از ابتدا شکستخورده و مستعد تعلیق و تحلیل بود؛ نه به سادگی جنبش ۸۸ وقتی که به انتها رسید، بلکه در عین حال حد پیشینی آن؛ نه صرفاً نفس آخرش بلکه داغی که از پیش بر کالبد آن حک شده و در آخرین ضربه از پرده بیرون افتاد.
بدین لحاظ، به جای آغاز تحلیل از جنبش ۸۸ و رسیدن به انتخابات ۹۲، باید از ۹۲ آغاز کرد و به ۸۸ بازگشت. متعاقب با این جابهجایی، این خود ۸۸ است که همچون عرصه تعلیق و تردید، ابهام و بحران پدیدار میشود؛ ۸۸ به مثابه بحران جمهوری اسلامی، خود از بدو امر آبستن ابهام یا بحرانی درونی بود؛ بحرانی که در کمتر از ۵ سال پیکر این جنبش را از درون چندپاره و چند تکه کرد.
نظر به همین ابهام درونماندگار، ماهیت و معنای جنبش سبز، گزارهها، مواضع و وقایع آن، پس از خرداد ۹۲، قبل از هر چیز دستخوش جدال درونی برای تفسیر دوباره قرار گرفتند. بازخوانی جنبش سبز بر حسب حق قانونی شمرده شدن رأی یا بر مبنای مازادی قانونی که در خیابان تجلی پیدا میکند؟ بر مبنای پیروزی آن در لباس بنفش یا بر اساس خیانت به آن در همین لباس؟ در این بازخوانی، چگونگی فهم جایگاه و نقش اصلاحطلبان عنصری کلیدی است. طبقه سیاسی پیشرو جامعه یا عاملان پنهان انسداد؟
اگرچه اعتراضات ۸۸ به شکل ملموس از مرزهای اصلاحطلبی فراتر رفت، اما به دلایل ساختاری مقید به رهبری اصلاحطلبان باقی ماند. تداوم جنبش سبز در خرداد ۹۲ را هم از این منظر باید دید: رأی به روحانی، تصدیق جنبش سبز بود به قرائت خاتمی؛ تصدیق همان تک رأیی که او در انتخابات مجلس در دماوند به صندوق انداخت. ۹۲ نه شکست ۸۸، که ۸۸ بود به مثابه شکست؛ شکستی که از ابتدا در کالبد آن حک شده بود، و اصلاحطلبان رابطهای انگلی با آن داشتند.
کپی رایت تصویرETEMAAD.IRImage captionاصلاحطلبی در ایران پروژهای است که بنا به تجربه دقیقاً از شکست ارتزاق کرده و فربه شده است؛ از شکست جنبشها و خردهجنبشهای تغییر. حلقه معیوبی از شکست تا شکست، از بحران تا بحران، که ارزش اضافی آن همچون دو دهه گذشته به جیب اصلاحطلبان ریخته شد.بحران سوژگی یا یک فاصله فراموش شده
اصلاحطلبی در ایران پروژهای است که بنا به تجربه دقیقاً از شکست ارتزاق کرده و فربه شده است؛ از شکست جنبشها و خردهجنبشهای تغییر. شکست قدمهای بلند، حقانیت گامهای کوتاه را تصدیق میکند. از این شکست تا آنچه میتوان آن را به زبان فلسفی «بحران سوژگی» و به زبان جامعهشناختی «بحران عاملیت» در طبقه متوسط نامید، راهی نیست. پس از سرکوب و یکدستسازی دهه شصت، امکان مشارکت سیاسی برای مردم، غالباً منوط به استفاده از فرصتهایی برآمده از تضادهای درونی در حاکمیت بوده است. در فقدان سازمانهای اجتماعی و ارگانها و نهادهای مستقل، حرکت توده مردم (همچون بدنی بدون اندام) تابع دینامیسم طبقه حاکم و تضادهای در نهایت ترمیمپذیر آن بوده است. در چنین وضعیتی، آنچه سیاست را ممکن میسازد همان چیزی است که آن را فسخ میکند. این همان اتفاقی بود که در «فاصله» زمانی خرداد ۸۸ تا خرداد ۹۲ رخ داد: آنچه جرقه حضور مردم در خیابان زد، یعنی صندوق رأی، دوباره آنها را درون کالبد حاکمیت ادغام کرد. و همان تضادی که فوران سیاسی را موجب شد، آن را به تحلیل برد. حلقه معیوبی از شکست تا شکست، از بحران تا بحران، که ارزش اضافی آن همچون دو دهه گذشته به جیب اصلاحطلبان ریخته شد.
در خرداد ۹۲، با بهرهبرداری از بحران سوژگی طبقه متوسط، اصلاحطلبان توانستند بحران خود پس از ۸۸ را در قبال مردم و حاکمیت (در بعد اجتماعی و سیاسی) تا حد زیادی مدیریت کنند. این همان چیزی است که طبقه متوسط جامعه مهیای تصدیق آن نیست.
چه آن بخش از طبقه متوسط که پس از انتخابات ریاست جمهوری پیروزی جنبش سبز را جشن گرفتند، و چه آن گروه که با نفی انتخابات در لاک ماخولیای ۸۸ فرو رفتند، هیچ یک «فاصله» زمانی آخرین تحرکات جنبش سبز در سال ۹۰ تا خرداد ۹۲ را به یاد نمیآورند و مایل به خیره شدن و تأمل در تعللها و درنگها و در نهایت ابهام درونی خود جنبش، یا به عبارت دیگر، بحران سوژگی خویش، نیستند.
باید به این فاصله خیره شد و در آن تأمل کرد: این فاصله همان فاصله میان تظاهرات ۲۵ بهمن ۸۹، در گشودگی به مبارزات منطقه و در اعلام همبستگی با اعتراضات مردم تونس و مصر است با تظاهرات ۲۵ بهمن ۹۰، به دعوت شورای هماهنگی راه سبز امید که در همهمه مردم در «بازار» خرید شب عید گم شد. این فاصله متناظر است با فاصله ناپیموده و پرنشدنی میان بیانیه شماره ۱۷ میرحسین موسوی (دی ۸۸) و منشور مطالبات حداقلی کارگران ایران (بهمن ۸۸). و به همین ترتیب، مترادف با فاصله نفی تحقیر و تحریم تا تورم و مصرف.
این همان پردهای است که میان جامعه و تصویرش از خویش، گسست میاندازد. این همان نقطهای است که در آن جامعه همچون شبحی از خود جا میماند، میان خویش و نمودش ترک برمیدارد و با خود دچار اختلاف فاز میشود. امروز، طفره رفتن از واقعیتهای پس از انتخابات، رویه دیگر همین روی برگرداندن از واقعیتهای پیش از انتخابات است.
کپی رایت تصویرگتی ایماژImage captionهمین معادله تحقیر و نیاز به برد است که باعث میشود جایزه گرفتن یک بازیگر در یک جشنواره جهانی به صحنهای برای تأیید خویش و غرور ملی بدل شود.آئین بازیابی نفس
جامعهای که پیش از ۹۲ زیر فشار تحریم و تحقیر همچون «خس و خاشاک» مچاله شده بود، پس از آن در خیال تکریم و گشایش (که در نهایت جز گشایش بازارهای جهانی نیست) متورم میشود و در اشتیاق «مصرف» باد میکند؛ اگر قبل از آن طبقه متوسط توان خیره شدن در چهره درهم شکسته خود را نداشت، اکنون جز تصویر ظفرمند خویش هیچ چیز دیگری نمیبیند، و از کوچکترین فرصتها (حتی از شکست تیم ملی فوتبال در برابر آرژانتین) برای تصدیق خودِ خیالی و متورم خویش استفاده میکند. همین معادله تحقیر و نیاز به برد است که باعث میشود جایزه گرفتن یک بازیگر در یک جشنواره جهانی به صحنهای برای تأیید خویش و غرور ملی بدل شود. اگر پیشتر از ۹۲، انقباض نفس زیر فشار روانی ناشی از استیصال موجد کوری طبقه متوسط بود، پس از آن، این انبساط ناشی از نیاز و ولع ذهنی به برد است که بر کوربینی جمعی دامن میزند.
ایران در نیمه دهه نود چنین وضعیتی دارد: در حالی که جامعه، در حال انباشت و احتکار تصاویر خیالی، پرده پرده بر خویش چشم میبندد، بیشتر و بیشتر از خود دور میشود. آخرین پرده به انتخابات مجلس خبرگان و مجلس شورای اسلامی بازمیگردد. حالا حتی جلوس جنتی بر کرسی ریاست مجلس خبرگان، و ناکامی عارف در برابر لاریجانی، هیچ چیز، نمیتواند این «واقعیت» را تغییر دهد که رأیدهندگان به لیست امید «پیروز» شدهاند.
عجیب نیست که فردای ایران پس از انتخابات ریاست جمهوری همچون نوعی دژا-وو (déjà-vu) تجربه میشود: دژا-ووی دوران پس از دوم خرداد، پس از پیروزی خاتمی، دژا-ووی دوران ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی، پس از جنگ؛ دژا-وو، حالتی ذهنی است که فرد احساس میکند صحنهای را که میبیند قبلاً مشاهده کرده، یا لحظه حال حاضر را در گذشته زیسته است.]
از این پس آینده به مثابه دژا-وو فرا میرسد. و واقعیت، تصویر ابدی و متورم ظفرمندیای معلق و بدون آینده خواهد بود که میان جامعه و خویش فاصله میاندازد و آن را دچار تب، هذیان و زمانپریشی میکند. نتیجه، درهم شکستن و تکهتکه شدن تخیل همگانی در پروژههای شخصی و تهی شدن حافظه جمعی از تاریخ خویش است.
طنز تاریخ آن که در این دوران کوربینی عمومی، سهم جامعه از واقعیت دیگر جز «تماشا» تدبیر حاکم/دیگری و مصرف تصاویری که او فرا میافکند، نیست. کوری و تماشا (و ما به ازای اقتصادی آن یعنی مصرف)، در اینجا، حلقههای مفهومی یک زنجیر اند که به بحران سوژگی ختم میشوند. با این توضیح، آنچه اتفاق افتاد بدین قرار است:
کپی رایت تصویرمهرImage captionانرژیای که پشت دیوارهای تحریم و تحقیر ذخیره و انباشت شده بود، از سد بلند شورای نگهبان عبور کرد و خود را به نام برجام و توافق با غرب به صندوقهای رأی رساند، اما نه برای آنکه خود را در کوچه اختر (برای رفع حصر) آزاد کند
انتخابات ۹۲ (که کلیت آن را بدون مازادهایش در قالب شعار اولیه «رأی من کجاست؟» بازنویسی میکند) به مراسمی آیینی بدل میشود برای بازیابی نفس زیر فشار تحقیر حاکمان ملی و تحریم حاکمان بینالمللی؛ مراسمی که طی آن طبقه متوسط در ازای شمرده شدن (یا به حساب آمدن در چارچوب تنگ انتخاباتی تحت نظارت استصوابی) و تحصیل امنیت برای مصرف و تماشا، صحنه کنش را به دیگری ملی و جهانی واگذار کرد. انرژیای که پشت دیوارهای تحریم و تحقیر ذخیره و انباشت شده بود، از سد بلند شورای نگهبان عبور کرد و خود را به نام برجام و توافق با غرب به صندوقهای رأی رساند، اما نه برای آنکه خود را در کوچه اختر (برای رفع حصر) آزاد کند، بل از آن رو که در بازار مصرف کالاها، نشانهها و تصاویر سراریز شود.
خطر جنگ و ترس از سوریهای شدن ایران که از مضمونهای اصلی تبلیغاتی اصلاحطلبان بود، در عمل در قالب امنیت مصرف و تماشا تعین یافت. ایرانی امن، آری اما همچون یک بازار.
نتیجه به لحاظ سیاسی یک همگرایی همهجانبه بود: همگرایی میان مردم و حاکمیت، میان جناحهای مختلف حاکم با یکدیگر، و در نهایت میان حکومت ایران و غرب. چنین نزدیکی چندجانبهای میان بلوکهای قدرت، دستکم در دو دهه گذشته، امری بیسابقه است. آشتی و همگرایی دولت و ملت، ایران و غرب در نهایت اما صرفاً پوستهای است که بر گسست جامعه از خویش سرپوش گذاشته است. این گسست، به منزله بیگانگی با خویش، جدایی از تاریخ، و انتزاع از سیر مبارزاتی است که علیه استبداد از مشروطه تا امروز بیش از یک قرن تداوم داشته است. این گسست همان کوری، لختی و انفعال جامعه در برابر شلاقی است که بر بدن کارگران فرود میآید؛ کارگرانی که در نهایت گویا جزئی از جامعه به حساب نمیآمده و نمیآیند؛ کسر فرودستان از جامعه بیشک واقعیتی است در تناسب با تورم نفس در طبقه متوسط؛ میماند طنین گنگ شلاقی که در پس پردههای بیشمار دیده نمیشود، یا در بهترین حالت، تصویر آن در سیاهچاله حافظه جمعی بلع، هضم و ناپدید میشود.
کپی رایت تصویرImage captionنتیجه به لحاظ سیاسی یک همگرایی همهجانبه بود: همگرایی میان مردم و حاکمیت، میان جناحهای مختلف حاکم با یکدیگر، و در نهایت میان حکومت ایران و غرب. چنین نزدیکی چندجانبهای میان بلوکهای قدرت، دستکم در دو دهه گذشته، امری بیسابقه است.
کپی رایت تصویررویترزImage captionحسن نصرالله در روز قدس سخنرانی تلویزیونی میکند
حزب الله لبنان اعلام کرده است که به دلیل نگرانیهای امنیتی مراسم روز قدس در روز جمعه را لغو میکند. گفته میشود که این اولین باری است که حزب الله راهپیمایی روز قدس را لغو میکند.
بنا بود که مراسم روز قدس در حومه جنوبی بیروت برگزار شود، اما حزب الله با انتشار بیانیهای این مراسم را لغو کرد.
اعلام شده است که حسن نصرالله، دبیر کل حزب الله، روز جمعه به مناسبت روز قدس سخنرانی تلویزیونی خواهد کرد.
روز دوشنبه در رشته انفجارهایی در روستای عمدتا مسیحی نشین القاع، در مرز سوریه، پنج نفر کشته شدند.
درگیری حزب الله لبنان در جنگ داخلی سوریه باعث تنشهای زیادی در لبنان شده است. در یکی از نقاط اوج این تنشها دو سال پیش گروههای افراطگرای اسلامی جبهه نصرت و 'دولت اسلامی' منطقه عرسال لبنان را به مدت چند روز تصرف کردند.
حزب الله لبنان در دفاع از بشار اسد با شورشیان مسلح مخالف او و گروههای افراط گرای اسلامی میجنگد. این در حالی است که حکومت سوریه به دلیل سابقه حضور نظامیاش در لبنان در میان بخشهایی از مردم این کشور منفور است.
منطقه شیعه نشین جنوب بیروت، که یکی از قویترین پایگاههای حزب الله لبنان به شمار میرود، در سالهای اخیر صحنه چندین انفجار مرگبار بوده است.
پاییز سال گذشته دو انفجار انتحاری در جنوب بیروت نزدیک به ۴۰ کشته بر جای گذاشت. این حمله را "بدترین بمبگذاری از زمان پایان جنگ داخلی لبنان" توصیف کردند.
گروه دولت اسلامی (داعش) مسئولیت ترور یک کشیش قبطی مصر را به عهده گرفت. این کشیش رافائل موسی نام داشت و در شهر العریش هدف حمله اعضای داعش قرار گرفت.
وزیر کشور مصر شامگاه پنجشنبه (۳۰ ژوئن/ ۱۰ تیر) قتل کشیش قبطی در مرکز استان العریش را تایید کرد. گروه دولت اسلامی (داعش) در اینترنت مسئولیت قتل رافائل موسی را به عهده گرفت و او را به “مبارزه با اسلام” متهم کرد. هنوز دست داشتن داعش در این ترور از سوی منبع دیگری تایید نشده است.
احمد طیب، رئیس دانشگاه الازهر، که عمدهترین مرجع مذهبی مسلمانان در مصر به شمار میرود، ترور موسی را انزجارآور خواند و آن را محکوم کرد.
حدود ده درصد جمعیت مصر را مسیحیان قبطی تشکیل میدهند. در سالهای اخیر این بخش از جمعیت مصر بیش از پیش از تبعیضها شاکی بوده و دائم آماج حملات اسلامگرایان تندرو قرار گرفته است.